X
تبلیغات
شاتوت
زندگی می تواند به زیبایی رویاها باشد
فاطمه ی بیست و هشت سال و یک روز هستم ساکن بریزبین. کار خاصی ندارم و دارم دوباره برای امتحان آیلتس آماده میشم و امیدوارم بتونم نمره خوبی بگیرم این بار. آرام و تنبلم البته تنبل که نه ضعف دارم یه ذره که دکتر جان یا همان داداش جان فرمودن بنده مشکل تغذیه دارم. دلم مامان می خواهد و کارم این شده به پسر فارغ التحصیل دانشگاه شریف با سابقه کار فراوان ولی فعلا بیکار در اینجا بگویم که معنی آرد نخودچی به انگلیسی چه می شود. امشب دوست جانم ما یعنی من و دانیال را دعوت کرده البته دانیال لو داد که دوستم می خواد برام تولد بگیره در هر صورت من همیشه از داشتن تولد خوشحال میشم. همین! دیگر عرضی ندارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 11:7  توسط بانوی شاتوتی  | 

یاد روز اول اردوی دانشگاه یا همون پیش دانشگاهی افتادم که یکی از بچه های سال بالایی ازمون می پرسید هدفتون از زندگی چیه همون موقع فک میکردم چرت میگه ولی الان می فهمم که منظورش این بوده که ما واقعن به هدفمون فک کنیم و در جهتش حرکت. واقعیت این بود که من هدف خاصی نداشتم و فقط درس خونده بودم که برم دانشگاه و وقتی دانشگاه رفتم تو دانشگاه اصلن دوست نداشتم درس بخونم و یه جورایی تنبلی داشت تو من رشد می کرد ولی از یک طرف انتظارات نمرات خوب از خودم داشتم یادم هست که یک هم اتاقی برقی داشتم و خیلی تلاش می کرد و البته الان کاناداست و خیلی هم موفقه به من می گفت یادت باشه که ما اومدیم دانشگاه که درس بخونیم اما من خیلی نمی خوندم ولی استرس زیاد درس نخوندنه باهام بود همیشه. ریزش مو، تپش قلب و جوشهای صورتم همه این ناراضی بودن منو نشون میداد سال آخر لیسانس دیدم بهتره واسه ارشد درس بخونم خوندم و قبول هم شدم ولی اون بی هدفی همچنان با من بود و یه ذره از تنبلیم کمتر شده بود..این بی هدفی همیشه اذیتم میکرد و همیشه یه کارهایی می کردم که فرار کنم از فک کردن به آینده و دوست دارم چی بشه مث سر کا رفتم کلاس فرانسه رفتن( به جای تسلط کافی به زبان انگلیسی پیدا کردن) بعدش سر کار نرفتن و دوباره درس خوندن همه ی اینا در جهتی نبود که منو به هدفی برسونه که واسه این بود واسه یه مدت یه کاری پیدا کنم و انجامش بدم و دوباره تنبل تر از قبل شدم.. ریزش موهام که ادامه پیدا کرده بود تو این هشت نه سال که بماند معده درد و سر درد و دوبینی (تا جایی که دکتر جان ۹۰ درصد احتمال داد من ام اس دارم که نداشتم خدا رو شکر البته) هم بهش اضافه شد..بعدشم که پا شدم اومدم اینجا و دردسرهای مهاجرت شروع شد. یه مدتیه همش دارم میرم جلو آینه و هی دقت می کنم به موهام که چقدر کم شدن به معده درد که خیلی اذیتم می کنه و به خیلی چیزهای دیگه هم فک می کنم و به این نتیجه می رسم که من یک مسئولیت اصلیم که مراقبت از خودمو و سلامتیمه هم درست انجام ندادم حالا بماند بقیه کارها و همش این سوال تو ذهنمه که آیا من خوشبختم که نیستم چون اگه بودم این همه غرغر و احساس نا رضایتی واسه چیه. به نظرم باید یه کاری بکنم که احساس رضایت به خودم دست بده حالا چه کارهایی می تون بکنم باید خیلی فک کنم بهش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 2:55  توسط بانوی شاتوتی  | 

یکی از سخت ترین کارها اینه که وقتی دل تنگی شده یه غده زیر گلوت مجبور باشی پشت تلفن هی بخندی و با مامانت حرف بزنی بعدش هم هی جلوی اشکاتو بگیری چون اگه نگیری تا یک هفته ای هی میان پشت سر هم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1391ساعت 14:59  توسط بانوی شاتوتی  | 

اینجا از ماه مهربان خبری نیست
+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 1:46  توسط بانوی شاتوتی  | 

فکر می کردم ۹ سالی است که از آفتاب بدورم یا شاید هم بیشتر از بعد دوران نوجوانی که بی توجه شده بودم به اطرافم بعد هم خوابگاه و بعد هم خانه ی بخت که یک زیر پرده ای زخیم داشت بعد پرده و بعد گوشواره اصلن یادم نیست خانه ی بخت آفتاب داشت یا نه اگر هم داشت با این همه پرده که دیده نمی شد.. بلند شدم آمدم اینجا سرزمین آفتاب یا همان سان شاین استیت دوستش دارم نه اینکه خیلی بهتر باشد از ایران و همدان و تهران نه فقط دیدم را عوض کرد یعنی روش زندگی مردمانش کمی تغییرم داد بعد الان پاهایم را دراز کرده ام در آفتاب دوست داشتنی و فکر می کردم که چقدر آفتاب زیباست و انرژی بخش و بعد تر فکر کردم همه چیز می تواند دوست داشتنی باشد حتی مارمولک ها به قول آقای سهراب خودمان فقط "چشمها را باید شست" یا همان" ای کاش عظمت در نگاه تو باشد"
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1391ساعت 9:50  توسط بانوی شاتوتی  | 

دلم جز مهر مهرویان طریقی برنمی گیرد

ز هر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 10:16  توسط بانوی شاتوتی  | 

دومین سالگرد ازدواج

گرامی باد

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 15:29  توسط بانوی شاتوتی  | 

امروز نهمین روزی است که اینجام و نمی دونم باید خوشحال باشم یا ناراحت! قطعا ناراحت نباید باشم و نیستم! اما خوشحال گاهی هستم و گاهی نیستم! وقتهایی که هستم مث الان که پشت تلفن کاملا می فهمم آدم زبان نفهم اونور خط چی میگه..دیروز که رفتیم خونه خودمون..وقتی شور شهر رو می بینی اینا همه خوشحالی داره..اما یه وقتهایی خوشحال نیستم البته خوشحال نیستم ناراحت هم نیستما مث بوی چادر نمازی که بوی عطر مامان میده بوی کمد مامان بوی خود مامان...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 8:36  توسط بانوی شاتوتی  | 

صبحی مامانم ۹ صبح از خواب بیدار شده و در جواب تعجب من که تابه الان ندیده بودم تا این ساعت از خواب بیدار شه میگه:

مامان جان من بخاطر تو تا الان خوابیدم که تو هم بخوابی!

بعد الان که ساعت ۱۶:۵۰ است چشاشو باز کرده میگه مامان جان چرا نخوابیدی و بعد سریعا دوباره می خوابه!

اینا در حالیست که مامانم قرصهایی استفاده می کنه که میگن باعث کم خوابی میشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 16:48  توسط بانوی شاتوتی  | 

و دلگیرترش میشود وقتی میبیند کسی که ادعای دوستی با تو را دارد حتی زمان و مکان رفتنش را هم از تو پنهان کند.
یادم است که می گفتی چقدر بدند آنهایی که تا بلیط و ویزایشان اوکی نشده به کسی نمی گویند. آن روز ته دلم شاد بود که لااقل تو اینطوری نیستی. نمی دانستم که شاید بدتر باشی و حتی بعد از آن هم نگویی.
فاطمه جان آنروز به یاد نداشتم که آدمها نقاط ضعف خود را در بقیه جستجو می کنند، شاید هم یاد داشتم ولی فکر نمی کردم راجع به تو درست باشد.
خانم دانشجوی دکترا! میدانم به این پیام اجازه نمایش نمی دهی که نکند بقیه تو را بهتر بشتاسند، ولی این را نوشتم که کمی فکر کنی......
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:1  توسط بانوی شاتوتی  |