و دلگیرترش میشود وقتی میبیند کسی که ادعای دوستی با تو را دارد حتی زمان و مکان رفتنش را هم از تو پنهان کند.
یادم است که می گفتی چقدر بدند آنهایی که تا بلیط و ویزایشان اوکی نشده به کسی نمی گویند. آن روز ته دلم شاد بود که لااقل تو اینطوری نیستی. نمی دانستم که شاید بدتر باشی و حتی بعد از آن هم نگویی.
فاطمه جان آنروز به یاد نداشتم که آدمها نقاط ضعف خود را در بقیه جستجو می کنند، شاید هم یاد داشتم ولی فکر نمی کردم راجع به تو درست باشد.
خانم دانشجوی دکترا! میدانم به این پیام اجازه نمایش نمی دهی که نکند بقیه تو را بهتر بشتاسند، ولی این را نوشتم که کمی فکر کنی......
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 9:1 توسط بانوی شاتوتی
|
و دلگیری اش می شود این بغضهای گاه و بیگاه لعنتی اولش از اس ام اس های نوروزی شروع شد وقتی که به اسمهای دوستانم که رفته بودند رسیدم و وقتی به این فکر کردم که اسم من هم سال دیگر رد شدنی است ته دلم لرزید بعد و بعدتر سعی کردم کنترل کنم همه چی را اما وقتی از دیشب وسایل خانه را جمع کردیم هی دلم یک جورهایی است بکجوری مث رو ویبره بودن...فیس بوک که می روی وقتی کسانی رو که به انگلیسی می نویسن حوصله ات را سر می برد می فهمی آنها بیگانه شده اند با تو و بعدتر فکر می کنی به بیگانه شدنت و سرت از ته سوت می کشد
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 23:7 توسط بانوی شاتوتی
|
سلام
سال نو مبارک
بعضی موقع ها انقدر کار داری که همش از کارات فرار می کنی بعد یک دانیالی هست که لیست کارها رو می نویسه..
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 20:39 توسط بانوی شاتوتی
|
بعضی وقتها فقط دلت می خواد یه دانیال خوشحال داشته باشی (به علامت تعجب در انتهای جمله نیازی نیست)
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 22:5 توسط بانوی شاتوتی
|
مدتی بود که فکر می کردم که چقدر خوب که ما الان در این برهه تاریخی که زندگی می کنیم جنگ تن به تن نداریم یعنی امنیت داریم غارت نمی شویم اما بعدترش که خوب فکر کردم دیدم جنگ داریم اما مدلش فرق دارد یعنی اینکه روح و روانمان مدام در حال جنگ است خوشحال نیستیم مخصوصا ما جهان سومی ها و مخصوصاتر ما ایرانیها اصلا امنیت روانی نداریم با این تحریمها هر روز یک کارخانه یا شرکت بسته می شود و کارمندان و کارگرانش بیکار فرقش با جنگ های قبلی اینست که خود کارخانه از لحاظ ظاهری با خاک یکسان نشده فقط همین.حالا اینها همه به کنار با این همه تبلیغات که هر روز در سراسر دنیا مثل صفحه اول یاهو که هر روز خدا یک خبر دارد که نشان می دهد ایران کشور خوبی نیست و یک جورایی می خواهد به مردم دنیا بگوید اه اه این ایران را اصلن دوست نداشته باشید..واقعا هم خیلی ها دوستمان ندارن نمونه اش همین رفتار در سفارتها. مردم ما هر روز و هر لحظه در حال خرید کردنند یک جورهایی انگار مرض خرید گرفته اند یا به قول مامان فک کنم قحطی آمده که مردم اینجوری خرید می کنند بعد همه میگوین که پول نداریم. پول نداریم ولی بنزین ۷۰۰ تومانی می زنیم و حتی اگر گرانتر هم شود فکر کنم فرقی در مصرف مردم پیش نیاید. اینها همه یعنی اینکه روانمان مشکل دارد ولی چون این قضیه همه گیر شده خیلی متوجه نیستیم.
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 21:1 توسط بانوی شاتوتی
|
اول اینکه چقدر دلم واسه اینجا و خودم تنگ شده بود
دوم اینکه نگاه می کنم به تاریخ آخرین پست می بینم که ۶۷ روزه هیچی ننوشتم و بعد که بیشتر دقت می کنم می بینم ۶۷ روزی هست که با خودم حرف نزدم
سوم اینکه الان دلم یه چیز خاصی می خواست بعد الان فهمیدم چقدر وبلاگ می تونه خاص باشه
چهارم اینکه کمند آدمهای احمقی که حاضر میشن دکتری بخونن ولی در هر حال من جزو اون کم های احمق هستم
پنجم اینکه هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به عمق فاجعه پی می برم
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 20:41 توسط بانوی شاتوتی
|
خیلی وقتها دلم می خواهد از این خانمهای گشت ارشاد و آدمهای مربوطه ی این امر بپرسم که آیا واقعا به خاطر امر به معروف و نهی از منکر این کار را می کنند،کدام کار؟همین که دختران را خفت می کنند و به سر تا پای آدم گیر می دهند! واقعا دلم می خواهد ازشان بپرسم که آیا به حلال و حرام اعتقاد دارند! اگر دارند می دانند که پولی که سر سفره هاشان می برند از حرام هم حرامتر است! حتی یک نفر را ندیده ام که راضی باشد بیت المالش اینجوری هدر رود..پولی که حقوق توی لعنتی می شود که اعصاب دخترکان هموطنت را خرد کنی واقعا چه طعمی دارد؟ اینکه کارت این باشد که به سرتاپای مردم هی نگاه کنی و دنبال چیزی برای گیر دادن باشی واقعا شغل مزخرفی است! برای من اینکه بعلت مشکلات مادی داف باشی قابل قبولتر است تا اینکه آدم حرامخور چنین سازمان یا نهاد منفوری باشی..
یادم هست یکی از دوستانم به علت گیر دادن و تحقیر یکی از این خانومها یک مدت افسرده بود و هی گریه می کرد!
پ.ن: امروز توی میدون ونک یکی از همین خانمها که خیلی هم بددهن بود به دختر طفلکی ای که مقنعه سرش بود و آرایش چندانی نداشت به خاطر اینکه شلوارش توی بوتش بود خیلی بد گیر داد و سوار ماشینش کرد:(
+
نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 18:55 توسط بانوی شاتوتی
|
خانه ی گرممان را دوست دارم.
زمانهایی که در عصرهای سرما با خستگی در خانه را باز می کنم، هوای گرم خانه که به صورتم می خورد، احساس امنیت و آرامش می کنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 11:36 توسط بانوی شاتوتی
|
از صبح تا حالا نشسته ام در خانه و حتی الامکان سعی می کنم تکان نخورم که مبادا انرژیم هدر رود..آخر تا بلند می شوم چشمهایم سیاهی می رود و این سیاهی رفتن ها مربوط به دیشب و جراحی دلخراش لثه و خونریزی بعدش در خانه است..یک آرامی هستم بسیار دل انگیز.بس که انرژی ندارم هیچ فکر و استرسی هم ندارم فک کنم اضطراب و دلهره هم دلش می سوزد بیاید طرفم..اما شام خورشت بادنجان پخته ام ( کل کار من از صبح تا حالا) و منتظر دانیالم که بیاید..خودم که چیزی نمی توانم بخورم و خورشت بادنجان را برای فردای دانیال گذاشتم..جزو معدود وقتهایی است که تپش قلب ندارم..فقط دلم یک مهمان می خواهد که بیاید و هی حرف بزنیم و چای و قهوه بخوریم..خوب دل می خواهد دیگر..اما پلک دلم نمی پرد و مهمان هم نخواهد آمد:(
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 19:39 توسط بانوی شاتوتی
|
به نظر من در زندگی هر کس مسئول خودش است بهتر بگویم هرکسی مسئول خوشحال بودن خودش است..حالا چرا به این نتیجه رسیدم؟ چون در تابستانها کلن حالم خیلی خوب نیست و این تابستان بدتر بودم و همش هر چه فکر می کردم به این نتیجه می رسیدم که واقعا در زندگی مشکل خاصی ندارم و همه چیز سر جایش قرار دارد اما من دنبال این بودم که ناراحت باشم و هی غصه بخورم ...ناراحت بودن عادتم شده بود یه جورایی..منتظر یک عامل خارجی و یک اتفاق خارق العاده بودم که خوشحال بشم..سه هفته قبل یک چند روزی داشتم فکر می کردم که چه می تونه منو خوشحال کنه که به نتیجه ای نمی رسیدم..ولی الان فهمیدم که خودم در برابر خودم مسئولم و بهتر است خوشحال باشم
+
نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 12:36 توسط بانوی شاتوتی
|